امام حسن(ع)؛ سیب خوشبو

موضوعات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی از نگاه «سیب خوشبو»

حضرت رسول اعظم(ص) فرمودند: ای حسن! تو «سیب خوشبو»، محبوب و برگزیده خالص قلب من هستی...

بایگانی
آخرین نظرات

س 10، ش 87، 4 دق

هو الرزاق

امام حسن(علیه السلام) فرمودند: در طلب‌ مانند شخص‌ پیروز مکوش‌ و مانند کسى‌ که‌ تسلیم‌ شده‌ به‌ قدر اعتماد نکن‌. چون‌ به‌ دنبال‌ کسب‌ و روزى‌ رفتن‌ سنت‌ است‌. و میانه‌روى‌ در طلب‌ روزى‌ از عفت‌ است‌. و عفت‌ مانع‌ روزى‌ نیست‌. و حرص‌ موجب‌ زیادى‌ رزق‌ نیست‌. به‌ درستى‌ که‌ روزى‌ قسمت‌ شده‌ و حرص‌ زدن‌، موجب‌ گناه‌ مى‌شود. [تحف‌ العقول‌، ص‌236]

روزهایی که جیب و محتویاتش کمی سبکی می‌کند، دائم ذهنم شخم می‌خورد. مثلا این‌که «کاش به‌جای کار فرهنگی می‌رفتم در یک شرکت تبلیغاتی تا پولی به جیب بزنم» یا «من که اقتصاد خوانده‌ام جایم این‌جاست یا در بورس و بانک؟»

این‌که مثلا بشنوی فلان فامیل ماشین چند صد میلیونی خریده یا مثلا چند روز رفته سواحلی در خارج تا صفایی بکند، بدجور آدم را قلقلک می‌دهد. در این‌حد که بزنی زیر میز و بگویی «این هم زندگیه ما داریم؟»

این‌که این روزها دنبال چند صفر بیش‌تر، دست به هر کاری نزنیم، خیلی مردانگی می‌خواهد. این‌که برای سیر کردن شکم، سربه‌زیر باشی، یک تهمت گنده می‌چسباند روی پیشانی‌ات که «زرنگ نیستی پسر!»

ما هنوز باور نکرده‌ایم که «روزی قسمت شده». یعنی مثلا اگر فلان فامیل ماشین شاسی بلند خریده، حتما روزی‌اش بوده که خریده و اگر ما شاسی بلند نداریم، حتما روزی‌مان نبوده، گفتنش به همان اندازه راحت است که عمل کردنش سخت!

این حرف‌ها را آدم تا وقتی وارد گود زندگی نشده، از حفظ است. اما وقتی وارد گود بشوی، سخت که برای چند صفر بیش‌تر حرص نزنی، سرت را پایین بگیری و خدا را شکر کنی و از طرف دیگر هم ننشینی بیرون گود و بگویی «هر چه پیش آید خوش آید».

اصلا عفیف بودن در کسب روزی هم خودش درجه‌ای است که عرفا احتمالا فراموش کرده‌اند لحاظ کنند!

- بهانه این نوشته، دیدن فیلمی بود به نام «خط ویژه» که این‌جا درباره‌اش بیش‌تر نوشته‌ام.

۵ نظر ۲۳ فروردين ۹۳ ، ۲۲:۱۲
حسن میثمی

س 10، ش 86، 5 دق

بین الحرمین

امام حسن علیه السلام فرمودند: ما از خاندانى هستیم که خداوند با اسلام گرامی‌مان داشته است و ما را برگزیده، انتخابمان کرده است و هر گونه پلیدى و رجس را از ما دور کرده و کاملاً پاک‌مان گردانیده است. [أمالی شیخ الطوسی، ص ۵۶۲، ح ۱۱۷۴]

تعریف کردن یک خواب، همیشه سخت است. جزئیاتش را یادت نمی‌آید. اتفاقاتش را پس و پیش می‌گویی. آدم‌ها برایت مبهم‌اند و مکان‌ها برایت گنگ.

یک هفته هم برای ما همین‌طور گذشت. برای ما و خانواده‌مان. یعنی همسر و خانواده‌اش و خانواده من. واقعیتش را بخواهید از 25 بهمن عازم عتبات شدیم. تا جایی که هواپیما برای پریدن هم برایمان ناز می‌‎کرد را یادم هست و خوب می‌دانم که حدود 8 ساعتی ما را معطل کرد.

اما دیگر یادم نمی‌آید که مثلا حال و هوای ایوان نجف دقیقا چه‌طور بود. یا مثلا وقتی که اولین لحظه ضریح امیرالمؤمنین (علیه السلام) را دیدم، چه حالی داشتم.

از شما چه پنهان، اصلا یادم نیست وقتی بار اول پایم را در بین‌الحرمین گذاشتم، دلم کجا بود. یا مثلا ادب قمر بنی‌هاشم را با تمام وجودم درک کردم، جانم کجا رفت.

من از سفرم به کربلا هیچ خاطره‌ای ندارم. من یعنی اصلا کربلا نرفته‌ام! یک بار فکر می‌کنم در رؤیا رفته‌ام و عتبات را دیده‌ام.

فقط در دلم یک چیزهایی سنگینی می‌کند. دیدنی‌هایی که در خیمه‌گاه دیدم یا حرف‌هایی که در زیر قبّه حضرت گفتم و شنیدم.

خواب من، عصر روز جمعه 25 بهمن آغاز شد و بامداد جمعه 2 اسفند به پایان رسید. بعضی جاهایش را خودم مُهر زدم و بعضی جاهایش هم گفتنش، دردی را دوا نمی‌کند. مثل ناز کردن‌های طیاره برایمان در رفت و برگشت و مشکلات خروج از عراق و امثالهم!

عتبات را باید لمس کنی. باید ببینی. با خواندن چیزی نصیبت نمی‌شود. حتی با دیدن یا بعضا شنیدن.

رؤیا هم که سندیت ندارد! پس بگذار بماند برای صاحبش، هر آن‌چه در این یک هفته در این رؤیا دید و گفت و شنید.

ان‌شاءالله دوباره قسمت‌مان شود. بلکه از خواب بیدار شویم.

۱ نظر ۰۹ اسفند ۹۲ ، ۱۳:۱۸
حسن میثمی

سال هشتم، شماره هشتاد و پنجم، بها: 5 دقیقه

حج نامه14

امام حسن علیه السلام فرمودند: ما از خاندانى هستیم که خداوند با اسلام گرامی‌مان داشته است و ما را برگزیده، انتخابمان کرده است و هر گونه پلیدى و رجس را از ما دور کرده و کاملاً پاک‌مان گردانیده است. [أمالی شیخ الطوسی، ص ۵۶۲، ح ۱۱۷۴]

/چهارشنبه 10 خرداد 1391/

حج‌نامه امروز کمی متفاوت است. حدودا از قبل غروب آفتاب روز سیزدهم (یعنی سه شنبه) شروع می‌‎شود. وقتی که گفتند در لابی هتل جمع شوید تا حرکت کنیم به سمت جده. برای بازگشت به تهران.

چمدان‌ها را زودتر راهی کرده بودیم بروند. خودمان هم قرار بود قبل از مغرب برویم سمت جده تا حدودا ساعت 11 پروازمان انجام شود.

اتاق‌ها را هم کمی زودتر تحویل داده بودیم و ویلان در لابی هتل، منتظر برگشتن بودیم. تا این‌که معاون کاروان آمد و گفت پرواز تأخیر خورده و فعلا ماندگاریم.

ما هم خوشحال شدیم واقعیتش. رفتیم آخرین نماز را در مسجد الحرام خواندیم. اگر می‌دانستیم تا شب ماندگاریم، طواف وداع را در آفتاب انجام نمی‌دادیم. گرچه مزه داد طواف آخر. آن‌هم به نیابت‌های مختلف.

نماز را خواندیم و برگشتیم هتل. دیگر کم کم باید حرکت می‌کردیم. سوار اتوبوس‌ها شدیم و به سمت جده راهی شدیم.

از مکه تا جده خیلی راهی نیست. نهایتا یک ساعت. البته برای ما، با خراب شدن اتوبوس، حدودا دو ساعت طول کشید. ولی باز هم با تأخیر مجدد، به موقع رسیدیم. وقتی هم رسیدیم فرودگاه دیدیم باز هم پرواز تأخیر دارد و موکول شده است به روز چهاردهم.

شب را نصقه و نیمه در فرودگاه سر کردیم. خواب و بیدار. صبح ساعت 9 بود که هواپیما از زمین جده کنده شد و رفت بالا. حدود 12 هم بود که رسیدیم تهران. ما هم آمدیم تهران. ولی دل‌مان را گذاشتیم جلوی خانه خدا. وقتی دورش می‌چرخیدیم.

شاید حالا می‌فهمیدم آن‌هایی که می‌گفتند "التماس دعا" منظورشان چه بوده. حالا باید از این به بعد کعبه را از تلویزیون ببینم و آه بکشم.

ما هم رسیدیم تهران. دیدیم خانواده را. آمده بودند استقبال. همه چیز دوباره شروع شده بود. با یک تفاوت. حالا دیگر "حاجی" شده بودیم برای خودمان. خدا لایق‌مان کند برای حفظ عنوانش.

والسلام

پایان

۰ نظر ۱۷ خرداد ۹۱ ، ۱۰:۲۳
حسن میثمی

سال هشتم، شماره هشتاد و چهارم، بها: 2 دقیقه

حج نامه13

امام حسن علیه السلام فرمودند: ما از خاندانى هستیم که خداوند با اسلام گرامی‌مان داشته است و ما را برگزیده، انتخابمان کرده است و هر گونه پلیدى و رجس را از ما دور کرده و کاملاً پاک‌مان گردانیده است. [أمالی شیخ الطوسی، ص ۵۶۲، ح ۱۱۷۴]

/سه‌شنبه 9 خرداد 1391/

این برج ساعت همه چیز را خراب کرده است. خانه خدا دقیقا در موقعیت جغرافیایی قرار گرفته است که از ارتفاعات مکه به‌راحتی می‌توان به آن اشراف داشت. مثلا قدیم‌ها می‌گفتند از غار حرا، کعبه کاملا مشخص است. اما "برج ساعت" آمده و ایستاده جلوی خانه خدا! عکس بالا از ارتفاعات کوه حرا گرفته شده است.

حرف درباره این برج بسیار است. اما کاملا مشخص است که ساخته شده تا بر خانه خدا سایه بیندازد. تا چند سال دیگر هم آن‌قدر در اطراف کعبه عملیات برج‌سازی شدت گرفته که دیگر در مکه چیزی جز ساختمان‌های سر به فلک کشیده دیده نمی‌شود.

سعودی‌ها دارند مکه را به یک مکان توریستی تبدیل می‌کنند. دقیقا همان بلایی که ما داریم سر ِ مشهد می‌آوریم. حالا نمی‌دانم در این رقابت ما و سعودی‌ها، ما اول می‌شویم یا آن‌ها؟!

۱ نظر ۱۶ خرداد ۹۱ ، ۱۰:۱۲
حسن میثمی

سال هشتم، شماره هشتاد و سوم، بها: 3 دقیقه

حج نامه12

امام حسن علیه السلام فرمودند: ما از خاندانى هستیم که خداوند با اسلام گرامی‌مان داشته است و ما را برگزیده، انتخابمان کرده است و هر گونه پلیدى و رجس را از ما دور کرده و کاملاً پاک‌مان گردانیده است. [أمالی شیخ الطوسی، ص ۵۶۲، ح ۱۱۷۴]

/دوشنبه 8 خرداد 1391/

[توضیح: عکس از خودم نیست]

چاره‌ای نبود. یعنی ظرف ما هم کوچک بود. اقامت طولانی در مکه هم خسته‌مان می‌کرد. انگار که بلد نباشیم در محضر میزبان چگونه از وجودش لذت ببریم. چند روزی را درگیر خرید سوغات شدیم. اغلب خریدها را از فروشگاه "تاپ تن" یا به‌قول عرب‌ها "توب تن" کردیم. همه چیز آن‌جا 10 ریال است و چیزهای خیلی خوبی برای سوغات پیدا می‌شود.

به فروشگاه‌های دیگر هم سر زدیم؛ مثل "باوارث" یا "باوارث بلازا". آن‌ها هم بد نبودند، اما برای خرید سوغاتی‌های اقوام نزدیک کارآمد هستند. چون قیمت‌ها کمی بالاتر می‌رود. فروشگاه‌هایی مثل "سنتر پوینت" هم برای از ما بهتران است. قیمت‌ها آن‌جا خیلی بالاست و صرفا توانستیم یک خرید کوچک آن‌جا داشته باشیم.

هر چه نفهمیدم اقامت‌مان در مدینه چه‌طور طی شد، حضور در مکه داشت دل‌مان را کم کم برای تهران تنگ می‌کرد.

۲ نظر ۱۵ خرداد ۹۱ ، ۰۹:۵۸
حسن میثمی